به هر حال و با هر جان کندنی که بود سال هشتاد وفهت به اتمام رسید. تا چند ماه پیش اگر کسی از من می پرسید بدترین خاطره و اتفاق عمرت چه بوده جواب میدادم که بدترینی در زندگیم رخ نداده. علیرغم همه دشواریها و شکست ها اما بدترینی وجود نداشت که نتوان جبران کرد. امسال اما پاسخی دارم برای این سوال. ازدست دادن نا به هنگام یکی از صمیمی ترین دوستانم بدترین خاطره عمرم شده است که در سال گذشته به وقوع پیوست. و خوشبختانه در اولین شب سال جدید به خوابم هم آمد و دوباره اعلام حضور کرد. نشان داد که همیشه در جمع ماست و ما را میبیند...
سال هشتاد و هفت اما با امیدواری هایی آغاز شد وبا نا امیدی خاصی به پایان رسید. حضور دوباره محمد خاتمی در قامت یک نامزد ریاست جمهوری مجموعه حکومت را به تکاپو انداخت. که سرانجام با طراحی نقشه پیچیده و امنیتی فوق العاده حساب شده ، خاتمی را با ورود دیرهنگام میرحسین موسوی مواجه کردند تا او صحنه را ترک کند. هر چند که این ژاسخی بود برای کسانی که سالها دم انتخابات زیر علم موسوی سینه می زندند و به گمان نزدیک به یقین خود فکر می کردند که او دیگر هرگز به صحنه باز نخواهد گشت. اما کیست که نداند ریاست جمهوری احمدی نژاد هر وزیر و وکیلی را در این حکومت قلقلک می کند تا او هم در خود توانایی ریاست جمهوری را ببیند ، چه رسد به میرحسین که این قدر هنوانه های ریز ودرشت در زیر بغلش جای داده اند در تمام این سالها...
تحویل سال اما با نگرانی آغاز شد. یکی از دوستان خوبم که قبلا مجازی بود و الان دیگر هم مجازی ست و هم حقیقی دچار مشکلی شده بود که هنوز نمیدانم برطرف شده یا نه. هنوز هم نگرانم...
به هر حال امیدوارم برای همه سال خوبی وپرباری باشد هر چند از نامگذاری سال بر می اید که سالی سخت وهمراه با قحطی خواهیم داشت...
+ نوشته شده توسط حبیب در یکشنبه دوم فروردین 1388 و ساعت
10:54 |